خواجه نظام الدين عبيد زاكاني
83
أخلاق الأشراف ( فارسى )
بر لوت « 1 » و حلوا و خلعت و زر ، مخنّثان « 2 » و هيزان « 3 » و
--> ( 1 ) . لوت ( به ضمّ اوّل ) اقسام طعامهاى لذيذ ( فرهنگ جهانگيرى ) ، طعام در نان تنك پيچيده ( غياث ) « خواستيم تا از فايدهء آن محروم نماند ، صورت آن اجتماع از وى ننهفتيم و قصّهء لوت و سماع با وى بگفتيم » ( حميدى ، مقامات ، 113 ، تبريز ) . عبيد خود در صفت صوفيان شكمباره گويد ( ديوان ، 45 ) : آه از اين صوفيانِ ازرَقپوش * كه ندارند عشق و دانش و هوش رقص را همچو نى كَمَر بسته * لوت را همچو سُفره حلقه به گوش بسحق [ احمد ] اطعمه گويد ( ديوان ، 71 ، شيراز ) : احمد ز رياضت نشدت كشف بزن لُوت * چون نيستى اهلِ دلى اهلِ شكم باش ( 2 ) . مخنّثان ، ج مخنّث ( اسم مفعول از تخنيث ) يعنى دوتا گشته و خم شده ؛ ولى در اصطلاح مرد زنرفتار را گويند . در شعر سنائى و به اقتباس از او در شعر سعدى ، مخنّث و خنثى به « نر - ماده » ترجمه شده است ( ديوان سنائى ، 419 ، مدرّس ؛ كلّيات سعدى ، 721 ، فروغى ) : لافِ مردى زنىّ و زن باشى * همچو خُنثى مباش نر - ماده . در زبان فارسى غير از نر - ماده ، امرد و مفعول و هيز را مخنّث گويند . مولوى گويد ( مثنوى ، 3 / 112 ، نيكلسن ) : حرصِ مردان از رهِ پيشى بُوَد * در مُخَنَّث حرص سوىِ پَس رود . و از اينها گذشته ، بسيارى از اوقات ، واژهيى بوده است براى توهين و تحقير و تسخر زدن به نامردى و بزدلى . ياقوت حموى گويد ( ارشاد الاريب ، 18 / 295 ، دار المأمون ) : « . . . و قال له [ اى لابى العيناء ] ابن الجهم يوما يا مخنّث ! فقال : و ضرب لنا مثلا و نسى حلقه » ( - سورهء يس ، 36 / آيهء 78 ) . سعدى گويد ( بوستان ، 241 و 250 ، فروغى ) : مُخَنّث كه بيداد بر خود كند * از آن بِه كه با ديگرى بد كند ، يكى را كه بينى تو در جنگ پُشت * بِكُش گر عدو در مصافش نكُشت مُخَنّث به از مردِ شمشيرزن * كه زورِ وغا سر بتابد چو زن . ( 3 ) . هيزان ، ج هيز ( كه در فارسى حيز مىنويسند ) يعنى مخنّث و نامرد ( غياث ) . -